Home  |  About Me  |  Contact Me  |  Galleries  |  Weblog
گشت و گذار | زادۀ برج سرطان | همه مطالب Brief In English
شب ادراری

هر چند برای اغلب کودکان مبتلا به شب ادراری نمی توان یک علت اختصاصی را مشخص کرد؛ اما دوران جنینی ام در نیمه دوم سال 1357 (انقلاب)  و خردسالی ام (جنگ) شاید دلیلی باشد بر شب ادراری های گاه و بی گاه کودکی ام. یکی از آن شب ها که نه، روز بعدش را خوب به خاطر دارم. صبح بسیار زود از خواب بیدار شدم و دیدم اتفاقی که نباید بیفتد دوباره پس از مدت ها وقفه رخ داده است. در میان انبوه شرم و خجالت و سرافکندگی که احساس می کردم، تنها راه چاره ای که به نظرم رسید این بود که از رخت خواب بیرون نیایم. نمی دانم انتظار داشتم چه اتفاقی بیفتد؛ اما پتو را تا سرم روی خود کشیده بودم و در فضای نامتبوع رخت خوابم عذاب می کشیدم و شاید  انتظار معجزه ای را داشتم. درست یادم نیست منتظر بودم چه بشود. پس از اینکه مادرم چند بار گفته بود  برخیزم و حتما متعجب شده بود از اینکه این بچه بیش فعال چطور بیدار شده و آرام است و در تدارک آتش زدن جایی نیست. گمان کرد مریض شده ام  شاید.  بالاخره دو سه ساعت بعد، سراغم آمد تا به شخصه از رخت خواب بلندم کند که ... .

مدت ها پیش در مرور خاطرت کودکی ام گمان می کردم چه بچه ی خنگی بوده ام. در کثافت انتظار چه چیزی را می کشیدم که بی آبروریزی رهایم کند؟ البته یک حسن داشت آن انتظار و این بود که خواهر و برادرهایم به مدرسه رفته بودند و تنها شاهد این آبروریزی مادرم بود.

اما این روزها...

تحسین می کنم کودکی ام را که انتظارم در سختی رخت خواب خیس ام دست کم یک حسن داشت. دیده های کمتری رویم سنگینی می کرد. اما این روز ها «چنین انتظاری» از سوی آدم بزرگ هایی حیرت آور است. آدم بزگ هایی که نمی دانی انتظار چه چیزی را می کشند. نمی توانی گمان کنی که چه گمانه ای از آینده دارند. هر روز که می گذرد چشم های بیشتری آن ها را می پاید تا به چشم خود ببینند سرنوشت محتومشان را. سرانجام پتو را از روی شان می کشند. از بوی بد خلاص می شوند؛ اما رسوایی آدم بزرگ ها اندکی متفاوت است با بچه ها. رهایی گران تمام می شود، شاید به قیمت هستی شان.

Nothing

Sometimes it is difficult for me to translate my idea or some of my notes. I think something is so private and has limited Persian audiences. I didn’t provide the “brief in English” part for all post. So I write this note under the Title of “Nothing” for all post that I think it’s not enough important to translate in English.

نظر(5) | پیوند ثابت یکشنبه 20 فروردین 1391 - 1:01 صبح
08 April 2012 01:01
شروع نکبت

  "نیروهای حضرت رسول گم شید، چند بار باید گفت؟" نزدیک ده سال پیش تو چنین روزهایی، اواخر خرداد 79، به یک ساعت نرسیده بود که وارد پادگان احمد بن موسی شیراز شده بودم. یک نظامی که ما را از دژبانی تحویل گرفت، این جمله را فریاد زد. عبارت عجیبی که هیچ کس به اندازه من از شنیدنش حیرت نکرد. یا حضرت رسول را نمی فهمیدند، یا گم شدن را. بعد ها فهمیدم که این "یا" مانع جمع نیست.

 همینطور که فهمیدم پادگان به دو گردان حضرت رسول و فاطمه تقسیم می شود و ما جزء سربازان حضرت فاطمه ایم و "ناوی" صدامون می کنند. مدت آموزش دو ماه بود و پادگان هر ماه نیرو می گرفت. ماه های فرد برای گردان حضرت رسول و ماه های زوج برای حضرت فاطمه.

وقت صرف نهار نیروهای حضرت رسول بود که فرصت کرده بودند موی دماغ ما تازه وارد ها بشوند. یک ماه هم  از دوره آموزشی شان می گذشت و چم و خم کار آمده بود دستشان. ورود نیروهای جدید و دست انداختن آنها و ارشد این دسته ی تازه وارد که زمان می خواست بفهمی کاری ازش برنمی آید، سرگرمی و تفریح ناوی های کهنه کار بود.

تو چهره ی به ظاهر متفاوت بیشتر نفرات این دسته ی پنجاه نفری که تقریبا همزمان وارد پادگان شده بودیم یه چیز موج می زد: بهت. بهتِ انسانی که با دستِ خودش، خودش را حبس کرده و در را سه قفله و کلیدش را هم نیست و نابود. تا همین چند دقیقه ی پیش هرکاری دلش می خواست می کرد؛ اما الان حتی برای اینکه از جایش برخیزد و به زانوهای خشک شده ی از بس تا شده اش اش کمی استراحت بدهد، باید اجازه بگیرد.هر حرف اضافه هم توهین و تشری بود که از پی اش می آمد. خیلی ناگهانی بود. دژبانی که ساکم را می جست تا وسیله ی غیر مجازی همراهم نیاورم، به گمانم تجربه دیدن شامپوی حمام را نداشت. شامپوی ایرانی، معمولی و صورتی رنگ توی ساکم خیلی توجه اش را جلب کرده بود. کلی بالا و پایین و براندازش کرد تا اجازه داد بیارمش تو؛ اما هیچ جور راضی نشد که سازدهنی ام را با خودم بیاورم. نفهمیدم موضوع ممنوعیتش چه بود. چرخ دنده قدیمی ساعتی که محسن پیش از آمدن به شیراز به من داده بود تا حوصله ام در شهر غریب سر نرود را هم ندید؛ وگرنه گمان نمی کنم اجازه ی دخول می داد.

 از لحظه ی مواجهه با سردر پادگان همه چیز با شگفتی، نگرانی و نهایتا یک خشم درونی و گاهی برونی همراه بود. یک جور نکبت که به نظر می رسید تازه دارد شروع می شود.

Bad Time

10 years ago at these times I had to go to military. The first sentence of that time I heard and still remember is: “get the gate, holy prophet’s forces, how many times should I say?”

Later I understood that there were two battalions: “holy prophet” and “holy Fatima” and we were soldiers of holy Fatima battalion.

It’s a memento of that time and this gear wheel was a gift which my friend Mohsen had gave me to pass that bad time easier.

نظر(2) | پیوند ثابت یکشنبه 9 خرداد 1389 - 4:03 عصر
30 May 2010 16:03
مرگ امام

 نمی دانم چه اتفاقی افتاده، آن روز ها تابستانِ تهران اینقدر گرم نبود که تا صبح صدای جیرجیر کولر های آبی، آسمان را بشکافد. حیاط به نسبت بزرگ و باغچه ی وسط آن و شیطنت ذاتی ام هم بی تاثیر نبود. هنوز بهار تمام نشده، دیگر در خانه نمی ماندم و شب ها در حیاط می خوابیدم. خصوصا وقتی مدرسه تمام می شد و مجبور نبودم صبح زود برخیزم. پیش از بهار هم مادرم به خاطر ترس همیشگی اش از هر بالا و پایین و تغییری، و گزند سرما و گرمای فرزنداش، با توپ و تشر و فریاد نمی گذاشت. وگرنه بیرون خوابیدن را حتی در سیاه زمستان دوست داشتم. همین دو سه سال پیش هم وقتی در سرمای منفی 13، 14 درجه سانتی گراد بی سابقه ی تهران شب را در حیاط خوابیم، صبح نمی دانستم چگونه متوجه اش کنم که دیوانه نشده ام و فقط در حال آزمایش کیسه خواب تازه بودم.

آن شب هم خوشحال از تمام شدن درس و آزمون، رخت خوابم را بیرون آورده و میان ساختمان و باغچه، وسط حیاط و در جای همیشگی بیتوته کرده بودم. شگفت، صدای بلند قرآنی بود که صبح بیدارم کرد. اینکه پدر و برادرم سر کار نرفته بودند و ساعت از 7 هم گذشته بود. امام مرده بود. خانواده ام ناراحت بودند من هم. نمی دانم چطور می شود که کودکی ده ساله یک رهبر سیاسی و مذهبی را دوست داشته باشد و از مرگش در سن نود سالگی ناراحت شود. شاید فضای آن روز های  خانواده و مدرسه دلیلش بود. اما به هر روی من هم ناراحت بودم. امتحانات باقی مانده دبیرستان و دانشگاه تعطیل شد. نیروهای نظامی و کادر درمان به حال آماده باش درآمدند و خواهرم که آن روز ها "طرحش" را در بیمارستانی در سنندج می گذراند، مرخصی اش را نیمه تمام گذاشت به سنندج بازگشت. 40 روز عزای عمومی اعلام شد و پس از آن محرم و صفر آمد. عزایی 100 روزه همه جا را گرفت. تلوزیون جمهوری اسلامی که دوشبکه با مجموع کمتر از 16، 17 ساعت برنامه داشت، از جمله معدود سرگرمی های تعطیلات نزدیک به چهار ماه تابستان آن روز های ما بود. عزای عمومی یعنی بیشتر این چند ساعت برنامه محدود هم به خطابه و وعظ  روحانیان و عزاداری مداحان اختصاص می یافت. فرزندان پدر و مادر مرده هم در کمتر از این زمان به زندگی باز می گردند، اما تمام تابستان 68، سیاه و غمگین بود.

Imam's Death

21 years ago when I was a child at the end of spring 1989, Ayatollah Khomeini former supreme leader of Islamic Republic died. It caused to make me sad. I don’t know why a little boy should be sad of a political and religious leader’s death. But I was sad like my family.

A public mourning was declared for 40 days and after that came “Moharram” and “Safar” two lunar months which Shiites are mourning for Imam Hosein, Prophet Mohammad and Imam Hasan and Imam Reza who were martyr in this two months.

 About 100 days mourning was too much. There were only two TV channel have less than 16 hours program and it was the only entertainment for us in about 4 months’ summer holidays. In periods of mourning TV programs often limits to religious lectures and eulogy and so on.

نظر(2) | پیوند ثابت جـمعه 31 اردیبهشت 1389 - 4:34 عصر
21 May 2010 16:34
شاید امشب نوبت ما باشد

خانه ی قدیمی و صد و هشتاد متری ما پنج اتاق داشت: اتاق مهمان، اتاق جلویی و اتاق عقبی، و حمام و آشپزخانه. اتاق عقبی و جلویی با در بزرگ چهار لنگه ایی از هم منفک می شد و غیر از این هم پنجره ای بزرگ به پاسیو داشت که ما می گفتیم «حیاط خلوت».

درِ بزرگ چهار لنگه ای را بسته و زیلوی کهنه و بزرگی را پشتش آویزان کرده بودیم تا هیچ نوری به بیرون درز نکند. پنجره اتاق عقبی هم پرده کرکره داشت. نمی دانم این همه احتیاط برای چه بود، معمولا بلافاصله پس از به صدا در آمدن آژیر قرمز اداره برق خودش برق را قطع می کرد. اما به هر جهت مدتی بود که همه ی اعضای خانواده پرجمعیت ما شب ها در اتاق عقبی کاملا مسدود شده جمع می شدیم. اتاق نشیمن معمول و شبانه خانواده ما اتاق جلویی بود. تلوزیون قدیمی و سیاه و سفید و مبله ی «بلر»مان را هم منتقل کرده بودیم به این اتاق عقبی. دیگر عادی شده بود که هر شب صدای آژیر بیاید و چند دقیقه بعد صدای گلوله های ضد هوایی و بعد تر هم انفجار، گاهی دور، گاهی نزدیک.

اسفند ماه سال 63 پنج ساله بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم. خاطرم هست که خواهر و برادران بزرگترم سعی می کردند که رفتار نیروی هوایی ارتش عراق را پیش بینی کرده تا زمان خوردن شام را طوری تنظیم کنند که با بمباران تداخل نداشته باشد. هر شب هم بلافاصله پس از بلند شدن صدای آژیر همگی به دو به حیاط می رفتند و تماشا می کردند. نمی فهمیدم چه چیز را تماشا می کردند و نمی توانستم با آن همه صدای ضد هوایی و گاهی انفجار، تصویری در ذهنم بسازم. هر بار که پس از سفید شدن اوضاع به حیاط می رفتم، هیچ خبری نبود. درست همان لحظه که این ها به سمت حیاط می رفتند پدرم مرا در آغوش می گرفت و مادرم برادر کوچکم را و شروع به خواندن دعا و صدا زدن «موسی ابن جعفر» و «ابوالفضل عباس» می کردند.

در پی تدبیری بودم تا یک شب هنگام بمباران و پیش از آنکه پدرم مرا در آغوش بگیرد، بتوانم به حیاط بروم و بمباران را ببینم. خوشبختانه! آن قدر این بمباران ادامه داشت تا دیگر من هم از عهده پیش بینی رفتار نیروی هوایی عراق بر آمدم. یک شب درست در لحظاتی که گمان می کردم باید صدای آژیر بلند شود کنار در اتاق عقبی نشستم و در را نیمه باز گذاشتم. صدای آژیر که بلند شد همچون گلوله ای به سمت حیاط شلیک شدم و لحظاتی بعد خواهر و برادرانم هم به من ملحق شدند و از همان در راه رو که بیرون آمدند سر به آسمان داشتند. صدای شلیک گلوله های ضد هوایی خیلی مهیب تر و بلند تر از آن چیزی بود که تا به حال در اتاق عقبی شنیده بودم؛ اما چیزی نمی دیدم. فقط صدا ها کمی ترسناک تر بود. کم کم داشت دیدن بمباران جذابیتش را از دست می داد. هر چه نگاه می کردم و در آسمان می جستم چیزی نمی دیدم. درست مثل وضعیت سفید بود اگر گوشم را محکم می گرفتم. فقط کمی ستاره ها بیشتر از همیشه بود. گردنم درد گرفت، از بس بالا نگاه کردم و سرم را پایین انداختم. ناگهان صدای انفجار مهیبی نا خودآگاه روی زمینم انداخت. صدایی که انگار ادامه داشت. آنقدر که همه جا روشن شد و آسمان لحظه ای سبز و بعد سرخ شد. صدا که قطع شد دیگر چیزی نفهمیدم و به دو به سمت خانه و اتاق عقبی رفتم و در آن تاریکی نمی دانم آغوش پدر را چگونه یافتم.

تا مدت ها تصویر بمباران در ذهنم وحشت همان شب بود. هر صدای انفجاری در دل تاریکی آن شب ها همان تصویر مخوف را برایم می ساخت. فقط نمی فهمیدم چرا همیشه خواهر و برادرانم آنقدر خونسرد و آرام به اتاق بازمی گشتند.

سال ها بعد فهمیدم که راکت های کور هواپیماهای دشمن آن شب بر سر پست برق آلستوم فرود آمده و آن صدا و نور را ایجاد کرده است. بر خلاف همیشه که اگر این راکت های کور در باغ و پارک و خانه ی خالی از سکنه ای فرود نمی آمد، ساختمانی را خراب و زن و کودک و خانواده ی ساکن آنجا را نابود می کرد. خونسردی خواهر و برادران ام در آن شب ها مانع گمان حادثه بد در ذهن کودکانه ام می شد. اینکه شاید امشب نوبت ما باشد. گمانی که سه سال بعد، هنگامی که کمی بزرگتر شده بودم، وهنگام موشک باران تهران همواره سراغم می آمد.

Bombarding
It post is a memento of these days in 25 years ago that I was only five years old. Iraq’s air force bombers were bombarding Tehran every night.
We imagined every night that maybe this night one of the bomb destroys our home and kill all of us. Really it is a terrible memento.
نظر(1) | پیوند ثابت چهارشنبه 26 اسفند 1388 - 11:40 عصر
17 March 2010 23:40
آغاز

 بی آنکه بخواهم یا بفهمم آغاز شد. سر و ته میان زمین و آسمان در فضایی سرد و خشک، روشن و شلوغ، غریب و ناآشنا. سراسر بهت و ترس بودم که بر پشتم کوبیدند. گریه ام گرفت؛ اما از شیون و گریه ام هیچ دلی نسوخت. من متولد شدم.

 همچون دانه ی گندمی که زیر خاک بیفتد. گندمی که با دقت تمام زیر خاکش نهند، یا دانه ای که اتفاقی روی زمین افتاده و تلی خاک رویش را پوشانده و جرعه ای آب سیرابش کرده است. نفهمیدم من چگونه گندمی بودم؛ اما به هر روی کم و بیش هم خاک بود، هم آب. هرچند که نه آبش همیشه خنک و مهیا بود، نه خاکش؛ اما بود.

 بعدها دانستم که همه اینگونه سر و ته شروع می کنند و پایانی شبیه هم دارند؛ اما میانه راه تفاوت از زمین تا آسمان است. دانستم دو پیکر بر هم پیچیده اند تا تنها من به دنیا بیایم و تنها بروم و میانه راه هم دل ِ سرگردان ِ تنهایی را مشغول کنم. این را پیش از اینکه به کسی دل ببندم یا کسی دلش را ببازد، دانستم.

 دانستم که چهارماهگی دندان در آورده ام، شش ماهگی به حرف آمده و یک سالگی راه افتاده ام. سینه پهلوی چهارماهگی ام امان مادرم را برید و دو شب را با گریه بر بالینم صبح کرد. این دانسته ها جملگی مربوط به گذشته است. 5، 10، یا 15 سال پیش؛ اما تازگی ها فهمیده ام که این ها مهم است. جملگی مهم و شنیدنی است. نه از آن جهت که ناگهان نویسنده خوبی شده یا دچار توهم شده ام. ابعاد هستی ام، یعنی مکان و زمان هست شدنم دلیل نوشتن شده است. زاده ی برج سرطان روز های آغازین انقلاب اسلامی ایران. مسلمان و ایرانی، کودک انقلاب و نوجوان جنگ، جوان دوم خرداد و سوم تیر موجود جذابی است برای دیدن و شنیدن. و اکنون پس از بیست و دوم خرداد 88 در آستانه ی ورود به دهه ی چهارم عمر. جوانی که در بستر انقلاب، جنگ، کودتا و تظاهرات و اجتماعی شگفت، سی سالگی را پشت سر می نهد.
 

* * *

پی نوشت: این آغاز قصه من است که هفت ماه پیش نوشتم. آن موقع کرکره وبلاگ طوسی را پایین کشیده بودم و جایی برای نشر اش نبود؛ در واقع دل و دماغش نبود. خاطره بیست و دوم خرداد زنده بود و هنوز تلخی اش به ته زبانم نرسیده بود، بگذریم.
به هر روی این سایت و وبلاگ تازه من است. با خودم قرار گذاشتم دیگر به اراده دیگران تعطیل نشوم، هرچند که این اراده پرزور باشد؛ مگر آن که خود اراده کنم برای تعطیل شدن که قرار است نکنم به امید خدا. نوشتنم برای خوانده شدن است و خوانده شدنم برای گفتن و گفتن برای شنفتن. بد جور چشم انتظار شنیدنم. برای عکس ها و این نوشته های گاه و بی گاه.
و سخن آخر سپاس بی حد از  برنامه نویس سایت که زحمت بسیار کشید و سپاس از محسن عزیزی برای راهنمایی های خوبش درباره گرافیک سایت.
Opening

It’s my new web site and weblog. My photos and notes were show on ToSee that was group work web site. 3 other member did not do anything last times. So I stop activities on it in April and now starting this new web. I hope I note and show my pictures here regularly and well ordered. As a start I take 8 galleries of my 3 years recent work: “The meat process to Kebab“, “The Desert”, “Thatched wall”, “Seven Days Kurdistan”, “Seven Days Baluchistan”, “Seven Days Iraqi Kurdistan”, “Some Iranian Governors” and  “Tehran, my hometown”. I hope that I can continue the project of “Tehran, my hometown” in future as serious and long time project.

نظر(14) | پیوند ثابت شنبه 1 اسفند 1388 - 12:02 صبح
20 February 2010 00:02
« 1 »  Brief In English
بایگانی

جستجو

پربیننده ها
شاهکار روزنامه ایران
نامه ای به یک علی خدابخش
کمبزه
عکاسی هم شغل است مثل سلمونی
آغاز

پیشنهاد
TinEye
LENS
The Big Picture (Boston)
PHOTOS (CBS News)
PHOTOS (TIME)
PhotographyBlog
Superjournalist (Persian)
Stock Photo Agencies List

پیوند ها

Instagram

آمار کاربران
تعداد کاربران حاضر در سایت: 58
Terms Of Use
Copyright @ 2018 Mohammad Ghadamali. All rights reserved.