 هر چند برای اغلب کودکان مبتلا به شب ادراری نمی توان یک علت اختصاصی را مشخص کرد؛ اما دوران جنینی ام در نیمه دوم سال 1357 (انقلاب) و خردسالی ام (جنگ) شاید دلیلی باشد بر شب ادراری های گاه و بی گاه کودکی ام. یکی از آن شب ها که نه، روز بعدش را خوب به خاطر دارم. صبح بسیار زود از خواب بیدار شدم و دیدم اتفاقی که نباید بیفتد دوباره پس از مدت ها وقفه رخ داده است. در میان انبوه شرم و خجالت و سرافکندگی که احساس می کردم، تنها راه چاره ای که به نظرم رسید این بود که از رخت خواب بیرون نیایم. نمی دانم انتظار داشتم چه اتفاقی بیفتد؛ اما پتو را تا سرم روی خود کشیده بودم و در فضای نامتبوع رخت خوابم عذاب می کشیدم و شاید انتظار معجزه ای را داشتم. درست یادم نیست منتظر بودم چه بشود. پس از اینکه مادرم چند بار گفته بود برخیزم و حتما متعجب شده بود از اینکه این بچه بیش فعال چطور بیدار شده و آرام است و در تدارک آتش زدن جایی نیست. گمان کرد مریض شده ام شاید. بالاخره دو سه ساعت بعد، سراغم آمد تا به شخصه از رخت خواب بلندم کند که ... .
مدت ها پیش در مرور خاطرت کودکی ام گمان می کردم چه بچه ی خنگی بوده ام. در کثافت انتظار چه چیزی را می کشیدم که بی آبروریزی رهایم کند؟ البته یک حسن داشت آن انتظار و این بود که خواهر و برادرهایم به مدرسه رفته بودند و تنها شاهد این آبروریزی مادرم بود.
اما این روزها...
تحسین می کنم کودکی ام را که انتظارم در سختی رخت خواب خیس ام دست کم یک حسن داشت. دیده های کمتری رویم سنگینی می کرد. اما این روز ها «چنین انتظاری» از سوی آدم بزرگ هایی حیرت آور است. آدم بزگ هایی که نمی دانی انتظار چه چیزی را می کشند. نمی توانی گمان کنی که چه گمانه ای از آینده دارند. هر روز که می گذرد چشم های بیشتری آن ها را می پاید تا به چشم خود ببینند سرنوشت محتومشان را. سرانجام پتو را از روی شان می کشند. از بوی بد خلاص می شوند؛ اما رسوایی آدم بزرگ ها اندکی متفاوت است با بچه ها. رهایی گران تمام می شود، شاید به قیمت هستی شان.
|