Home  |  About Me  |  Contact Me  |  Galleries  |  Weblog
گشت و گذار | زادۀ برج سرطان | همه مطالب Brief In English
گل کاری مجلس

  هر باری که می روی مجلس شورای اسلامی، بهتر از قبل شده است. پنل سیاه رنگی به عرض متوسط 2 متر به لبه ی بالکن اضافه کرده اند تا صحن کمتر دیده شود. هر چند که ما خود واقف هستیم این برای روح و روان ما بهتر است؛ اما  در روزهای حساس مجلس که شمار عکاسان و تصویر برداران زیاد باشد عکاسی بسیار مشکل تر از قبل خواهد بود.

دهلیزهای صحن را هم  را هم گل کاری تصنعی (سبزه ی مصنوعی) کرده اند تا نمایندگان سر جایشان بنشینند و تقریبا هیچ فضای خالی باقی نگذاشته اند برای حرکت های خود جوش نمایندگان، وسط صحن.

 
 
 
 
Watching Gets Harder Every Day

 It is more difficult than before to see Islamic Republic parliament hall for audiences and journalists because of building a black roof next to the parliament viewers' balcony. Photos: Mohammad Ghadamali, 15 April 2014, Tehran.

نظر(0) | پیوند ثابت سه شنبه 26 فروردین 1393 - 5:53 عصر
15 April 2014 17:53
همزیستی پلیس و خلافکاران موتورسوار

 

باران گرفت. پنجره را باز کردم که عکس بگیرم. حدودا هر چند لحظه موتور سواری به خلاف در خط ویژه عبور می کند. عکس می گیرم ببینم در 5 دقیقه چند تا می شود. به دقیقه سوم می رسم، خودروی پلیس راهور می رسد. گمان می کنم که تذکری، جریمه ای، توقفی... . هیچ! از کنار هم عبور می کنند. گویی پلیس کارهای مهم تری دارد و با خلاف کارها به تفاهم رسیده است.
عکس ها: محمد قدمعلی، خط ویژه خیابان طالقانی تهران
Doing Wrong In The View Of Police

Motor cycle drivers in Tehran use to do misdeed as ever even in view of the police. These 8 photo has been taken in about 3 minutes.Photos: Mohammad Ghadamali

نظر(0) | پیوند ثابت چهارشنبه 20 فروردین 1393 - 3:05 عصر
09 April 2014 15:05
بیش از 200 میلیارد تومان بیش تر از 6 هزار میلیارد تومان

سید رحیم عقیق، مشاور وزیر نفت و مدیر کل بازرسی، ارزیابی عملکرد و پاسخگویی شکایات وزارت نفت روی تابلوی اتاق کارش میزان دقیق بدهی آقای بابک زنجانی را به وزارت نفت محاسبه و نوشته است: "دو میلیارد و شصت و شش میلیون و هفتصد و پنجاه و یک هزار و دو دلار." با احتساب بهای سه هزار تومانی دلار معادل 6200253006000 تومان( بیش از شش هزار میلیارد تومان). عکس ها: محمد قدمعلی، 16 فروردین 93

 
 
 
 
 
The Dept of Mr. Babak Zanjani to I.R. Petroleum Ministry

Seid Rahim Aghigh, adviser of petroleum minister and director of inspection has calculated the debt of Babak Zanjani and write it on his white

board of his office in red color: 2066751002 $.

Photos: Mohammad Ghadamali, 05,04,2014.

نظر(0) | پیوند ثابت شنبه 16 فروردین 1393 - 3:15 عصر
05 April 2014 15:15
گزارش سفر نوروز 1393
مقصد: جزیره فارور کوچک(بنی فارور)
جزیره فارور کوچک از جزیره‌های غیر مسکونی ایرانی در خلیج فارس است. این جزیره شمال غربی جزیره ابوموسی واقع شده‌ است و حدود ۳۶ مایل دریایی تا شهرستان ابوموسی و ۱۴۹ مایل دریایی تا بندرعباس فاصله دارد مساحت این جزیره یک و نیم کیلومتر مربع و بلندی بلندترین نقطه آن از سطح دریا ۳۶ متر است. بزرگ‌ترین ابعاد طولی و عرضی جزیره هزار و 400 متر در هزار و 100 متر است.

نفرات: محمد قدمعلی، میلاد کلانتری، احسان رجبعلی، مهدی دولت زاده، ابراهیم فراهانی، محمد مهدی دانشمند، محسن عزیزی، امیر صداقت پور.
 
 
 28/12/92، چهارشنبه
ساعت 21:15 با ربع ساعت تاخیر حرکت از تهران، پایانه جنوب. امیر مطابق معمول دیر آمد. غیر از امیر و ابراهیم، باقی بچه ها از خانه ما راه افتادیم. شام هم ساندویچ آرسن خوردیم که خیلی عالی بود.
حدود 300 هزار تومان هزینه بلیت و 30 هزار تومان اضافه بار برای قایق، یه گونی که 8 تا جلیقه نجات داخلش است و یک یخدان 50 در 50 سانتی متری. یک کوله کوچک گروهی بردیم داخل اتوبوس برای فلاسک آب جوش و نسکافه و ... .
 
 
29/12/92، پنجشنبه
ساعت 5:45 مهریز صبحانه داخل اتوبوس قطاب و نسکافه خوردیم و حدود ساعت 12 ظهر حاجی آباد، نهار در رستوران تو راهی  پلو و مرغ خوردیم، حدود 80 هزار تومان و ساعت 14:30 رسیدن به بندر عباس.
کرایه یک ون سبز برای بستانه با قیمت 200 هزار تومان و حرکت از ترمینال در ساعت 15:15 و حدود 18:30 رسیدن به بستانه. شب اتراق در پارک ساحلی فانوس که فقط آلایچ دارد و روشنایی و امکاناتی ندارد، من جمله آب ندارد چراکه کل روستا آب لوله کشی ندارد. شام کالباس خوردیم. سوپرمارکت های بستانه تقریبا همه ی خرید های لازم، حتی انواع کنسرو و ... را بعضا بیش از تهران دارد. بخشی از نیاز مواد غذایی که قرار بود در مقصد تهیه کنیم را مثل میوه و ... خریدیم و بخش دیگر ماند برای صبح.
 
 
01/01/93، جمعه
پس از خرید آب (21 بسته 6 تایی)، تخم مرغ و یخ و ماهی مرکب و ...ساعت 9:15 حرکت به سمت جزیره با دو قایق. با میزان باری که ما داریم امکان حرکت با یک قایق نیست. به دلیل فاصله زیاد جزیره با ساحل(حدود 30 مایل) به لحاظ ایمنی هم بهتر است که با دو قایق می رویم.
علی رغم توصیه بعضی از مردم محلی بدون هماهنگی با پاسگاه می رویم. متاسفانه گویی اساسا نیروی انتظامی در این مملکت برای سلب آسایش تاسیس شده وگرنه در شرایط نرمال هماهنگی و در جریان گذاشتن مرجع انتظامی مخصوصا برای مواقع اضطراری لازم است؛ اما تصور می کنم هماهنگی با نیروی انتظامی باعث دردسر است و خوشبختانه بدون اطلاع آنها برای دو قایق مجموعا با 850 هزار تومان راه افتادیم. پیش از این یکی 2 میلیون تومان قیمت داده بود!
 در راه از یک لنج یخ گرفتیم. پس از یک ساعت 25 دقیقه در ساعت 10:40 دقیقه رسیدیم. همان جا که قایق ها پهلو گرفتند(شرق جزیره، پای فانوس دریایی) اتراق کردیم. جهت باد بیشتر شمال به جنوب و جنوب به شمال است. امیر مثل بچه ها بی تابی می کند و متوجه نیست که دست کم 4 شبانه روز اینجا هستیم. پیش از هر کاری به آب می زند و طبق معمول کمکی به استقرار گروه نمی کند. با قایق ها قرار می گذاریم اگر تماسی نتوانستیم بگیریم سه شنبه بیایند دنبال مان. هوا را چک کردیم، چهارشنبه بارانی است. ایرانسل آنتن دارد و همراه اول روی قله 36 متری جزیره گهگاه آنتن دارد. یک ایرانسل بیشتر همراهمان نیست.
 صبحانه و نهار را یکی کردیم و ابراهیم و محسن املت درست کردند. ظرف روغن را سر جای مناسب نگذاشتند و افتاده و تقریبا 90 درصد روغن ریخته شده است. بهتر است مواد اینچنینی دو ظرف کوچک باشد و در یک ظرف بزرگ تهیه نشود که با چنین اتفاقی همه ی داشته از بین برود.
من و امیر دو تا تیرک بزرگ را در شن ها ثابت کرده و ننو را وصل کردیم و وزن 110 کیلو گرم را هم تحمل کرد و بسیار دل انگیز و خوب بود در طول اقامت.
 
 
غروب آتش را در دماغه کشتی شکسته ای حدود 30، 40 متری چادرها و نزدیک به دریا برپا کردیم. برای محافظت از باد و نشستن بد نیست. غرب جزیره پر است از تیرهای چوبی لنج های شکسته. اما نزدیک محل اتراق ما هیزوم خیلی زیاد نیست.
برای شام بچه ها دو تا ماهی گرفته بودند. در فویل پیچیدیم و روی زغال پختیم. عالی می شود و بهترین روش پخت برای شرایط ماست. فویل آلومینیومی را محسن آورده است. ما توری برده بودیم که استفاده نکردیم. فویل به مراتب از هر جهت بهتر است. پلو را احسان با روغن بسیار کم دم کرد. ماهی را محسن تقسیم کرد و شام را در همین محل آتش خوردیم.
 
 
02/01/93، شنبه
هوا ابری است و برای طلوع بیدار نمی شوم. صبحانه 15 تخم مرغ باقی مانده از دیروز را روی آتش باقی مانده از شب نیمرو کردم و با پنیر خوردیم. نان ها و بخشی از مواد خوراکی را در جای نامناسب گذاشتیم و آب دریا خیسشان کرده است.
نهار پلو دم کردم و با قرمه سبزی خوردیم. ابراهیم معتقد است کنسرو قرمه سبزی باید خیلی بجوشد و گرنه لوبیاها باد دارد!
 
عصر 3 به 3 فوتبال ساحلی بازی کردیم. محسن و میلاد بازی نکردند. من مهدی و ابراهیم تیم دولت و احسان و امیر را بردیم و آنها شرط باخته(کولی دادن تیم حریف) را اجرا نکردند. رنگین کمانی هم در آسمان ظاهر شد پیش از غروب آفتاب.
برای شام بچه ها با قایق رفتند و از لنجی که نزدیک جزیره توقف کرده یک ماهی جیش بزرگ گرفتند و با دو ماهی ای که خود گرفته بودند یک سبزی پلو ماهی مفصل خوردیم. به پلو یک کنسرو ماهی تن هم اضافه کردم تا کمبود روغن آن کمی جبران شود. اما کلا پلو بی روغن چیز خوبی نمی شود.
 

03/01/93، یکشنبه
دیروز از غروب باد بسیار شدید شد. زیرانداز احسان را باد برد و اگر دیر جنبیده بودیم قایق امیر را هم باد برده بود. چادر را با بطری های آب معدنی مهار کردم. در همان ابتدا باید چادر را طوری برپا کرد که گویی روی خط راس بالای 4 هزار است. در ضمن میخ اصلا به کار نمی آید، راه چاره مهار با طناب و سنگ های بزرگ از همهی جهات است.
شب تا صبح باد بسیار شدیدی می آمد و نشد که درست بخوابم و صبح طلوع خورشید را که پس از چند روز هوای ابری داشتیم از دست دادم. 7 صبح اندکی پس از برآمدن آفتاب رفتم عکاسی. بالای کوه و کنار فانوس بودم که دیدم بچه ها در ساحل در جستجوی چیزی هستند.
دیشب آب بالا آمده و بخشی از وسایل و مواد خوراکی من جمله: قابلمه، کتری و قوری، بیشتر قاشق و بشقاب و لیوان ها، قلیان، میوه و پنیر و تمامی تنقلات را طوفان دیشب با خود برده است. در یخدان را هم آخرین نفر بدون وزنه رها کرده و باز شده بوده و یخ ها آب شده است. یخدان بسیار عالی بود. دو روز نخست نوشابه خنک داشتیم که بسیار دلچسب بود.
باید یک چادر اضافه می آوردیم و آشپزخانه و انبارش می کردیم. بسیار ضروری است چنین کاری. هم برای محافظت از آفتاب و باران، هم حشرات و هم جمع و جور بودن و گم نشدن وسایل. موش های کوچک صحرایی بسیار فراوان است و به همه چیز دستبرد می زنند. با پارچه ی زیر چادرم(جنس پارچه چادر و در ابعاد 1.5 در 2 متر) روی مواد باقی مانده را پوشاندم. پارچه ای دو برابر این لازم است برای سایبان و بادگیر درست کردن.
صبحانه پنیر نصفه ای که مانده بود خوردیم و محسن نان های باقی مانده را راست و ریس کرد و اضافاتش را دور ریخت. دو جعبعه دیگر پنیر را آب برده است.
 
 
پس از صبحانه یک دور کامل  دور جزیره را در زمانی حدود 105 دقیقه همگی به جز امیر پیاده طی کردیم. هم فال و هم اینکه شاید قابلمه کهنه ای پیدا کنیم که نمی کنیم. حدود 400 متر شمال تر از جایی که هستیم به دسته ای از کوسه ها بر می خوریم که بسیار به ساحل نزدیک شده اند و در عمق بسیار کم شنا می کنند. بچه ها آنقدر در ماهی گیری تبحر ندارند که کوسه بگیریم، وگرنه دلی از عزا در می آوردیم.
تعداد گروه کم است و نمی شود گروه کارگری درست کرد و بعضی از بچه ها به هیچ وجه تن به کار نمی دهند. آشپزی، ظرف شستن، جمع کردن وسایل، هیزم جمع کردن، چای درست کردن برای جمع با قوری کوچک باقی مانده و ... .
 
 
امروز اولین روزی است که آسمان آبی و  صاف صاف صاف است و همه چیز بسیار زیبا است. علی رغم بکر بودن جزیره، ولی اطراف آن پر است از بطری های پلاستیکی خالی آب، ایرانی و خارجی. وسط جزیره هم ظاهرا چند وقت پیش هدف موشک سپاه پاسداران بوده در رزمایشی. دو موشک به جزیره برخورد کرده ولی هیچکدام به هدف نخورده و حدود 100 متر خطا داشته است. بخشی از ساحل جزیره هم سیاه رنگ است و گرد سیاهی بر آن نشسته که سرانجام نفهمیدیم طبیعی است یا عارضه ای بر اثر همین انفجار ها یا چیز دیگری. شکاف غار مانندی هم حدود 200 متر شمال محل استقرا ما در ساحل جزیره هست.
 
 
برای نهار پلو در ماهی تابه درست می کنم. خیلی شدنی نیست با توجه به تعداد 8 نفره گروه و اندازه ماهی تابه؛ اما قابل قبول است. به همان شیوه روغن اندک و به علاوه یک کنسرو ماهی.  با یکی از کنسرو ها(کرفس یا قیمه بادمجان یا فسنجان) می خوریم.
امواج دریا دو سه تکه از بردنی هایمان را برگرداند، مثل شیلنگ قلیان. با بطری آب معدنی قلیانی سر هم کردم که بسیار خوب کار می کند. شاید بعد از این در سفر ها دیگر قلیان نیاوریم که برای بک پکینگ بسیار وسیله جاگیری است و از همین سیستم استفاده کنیم.
برای شام بچه ها دو ماهی بزرگ گرفته اند و شام سبزی پلو ماهی می خوریم و باز هم پلو اش خیلی عالی نیست و به همان شیوه با محسن در چادر درست کردیم.
 
 
شب، هوا آرام شده و مثل دیشب نیست. من و احسان و دولت می رویم بالا و کنار فانوس دریایی می خوابیم. پیش از خواب چند فریم عکاسی شب با نوردهمی 30 ثانیه و ایزو 6400 می کنم. نور فلرهای سیری کاملا پیداست و نور موهومی اندکی غرب تر از آن در ته آسمان هست که تصور می کنم نور آسمان دوبی باشد شاید. کاش آنها که با افتخار قرارداد کرسنت را هوا کردند، همچنان به احساس مسوولیت خود ادامه می دادند و فکری هم برای گازی که در سیری در حال سوختن است می کردند.
 
 
04/02/93، دوشنبه
چند دقیقه ای نبود که خوابم برده بود، احسان بیدارم کرد تا طلوع ماه 22 جمادی الاول 1435 را ببینم. صبح هم پیش از طلوع آفتاب و برای نماز بیدار شدم. لنجی میان من و خورشید بود و تا لنز عوض کنم از مهلکه گریخت؛ چراکه همزمان با طلوع آفتاب سرعت باد به شدت زیاد شد. صبحانه نان مربا خوردیم. یک قوطی کنسروی بزرگ مربای آلبالو داریم. هیچ کنسروی از دست ندادیم در این چند روز. علی رغم مضرات ادعایی غذاهای کنسروی، برای چنین برنامه هایی ترجیحا باید همه چیز را کنسروی و در قوطی های فلزی و با دوام تهیه کرد.
 
پس از صبحانه بچه ها روی سنگ بزرگ نزدیک اتراق مان بولدر کار کردند و من عکاسی کردم. فضای قشنگی است بولدر در ساحل و تقریبا روی آب و موج دریا.
 
 
نهار کنسرو بادمجان(میرزا قاسمی و کشک بادمجان) و نان خوردیم. من ماهی تن و نان خوردم. دریا یک بسته خیار شور را هم به ساحل آورده است که با نهار خوردیم و لذت بردیم.
 
عصر روی ننو دراز کشیده بودم و بچه ها کنار ننو در حال ورق بازی بودند. همانطور درازکش عکسی گرفتم و بلند شدم تا کمی آن طرف تر عکس بگیرم. دوربین خاموش بود و کار نمیرد. تا انتها سوخته بود! هر چه کردم نشد که نشد که نشد.
شام کنسرو قیمه بادمجان با نان خوردیم. دو کپسوی آبی رنگ که امیر آورده بود(طبق معمول وسیله اضافی می آورد) انداختیم در آتش و انفجار بسیار دل انگیزی درست کردیم و زمین اطراف مثل آسمان ستاره باران تکه های سرخ ذغال شده بود. یک کنسرو قیمه هم که محسن نخورده بود انداختیم در آتش که خیلی انفجار شدیدی ندارد.
 
 
05/01/93، سه شنبه
صبحانه کپوت میوه و نسکافه خوردیم. امروز قرار است روز آخر اقامت در جزیره باشد. دیشب با آقای ابراهیم بارانی تلفنی صحبت کردم و گفت که اگر صبح هوا مساعد نباشد و نیاید عصر میاد دنبالمان چون چهارشنبه هوا بدتر خواهد شد. باد شدیدی می آید و روشن است که صبح نمی آیند دنبالمان اما بچه ها را بسیج می کنم که وسایل را جمع کنند. اگر ساعتی هوا مساعد شود و بیایند باید سریع قایق ها را بار کنیم و پیش از بدتر شدن هوا برویم. می گویم که نهار کنسر خالی باید بخوریم. احسان و دولت داوطلب می شوند که پلودرست کنند. چادر امیر را نگه می داریم برای آشپزی چون همه جمع کرده اند و او هنوز چادرش را جمع نکرده است. نهار پلو فسنجان بسیار مفصل می خوریم و پس از صرف چای هر کسی گوشه ای ولو است و منتظر آمدن قایق ها. بچه ها اغلب نا امید از آمدن اند و من تقریبا مطمئن ام که می آیند. حدود 17:15 قایق ها می رسند. نمی توانند بیایند کنار ساحل چون امواج شدید است. با دست اشاره می کنند که اندکی جزیره را دور بزنیم. جابجایی وسایل بسیار سخت است زمان گیر. یکی از کوله ها پر است از کنسرو و حدود 35 کیلوگرم  وزن دارد که می افتد به من! و حدود پانصد متری محل اتراق یکی از قایق ها کنار می آید و دیگری وسط آب می ایستد. امواج شدید شده تقریبا نوک قایق دو متر بالا و پایین می شود. قایق دو نفر نیرو دارد. یکی نوک  قایق که رو به دریاست نشسته و طناب لنگر را محکم گرفته و فریاد می زند سریع کوله ها را بریزید در قایق تا سنگین شود. دیگری و مهدی تا سینه در در آبند و دو گوشه عقب  قایق را گرفته اند. محسن می رود داخل قایق. بچه ها ترسیده اند. دولت سعی می کند بچه ها را آرام کند. تا سینه در آبم. کوله ها را می گیرم و تلاش می کنم خیس نشوند و پرت کنم در قایق. موجی شدید قایق را به شدت جابجا می کند و پروانه فلزی موتور از جلوی صورتم رد می شود. سعی می کنم سرعت کارم را زیاد کنم که پای برهنه مهدی را زیر آب  که روی مرجانی گذاشته لگد می کنم. آنقدر وضعیت وخیم می شود که بطری های آب را بارگیری نمی کنیم. (حدود 8 بسته 6 تایی). تمام زباله هایمان را سوزانده ایم غیر قوطی های فلزی که داخل یک گونی مچاله کرده ایم که بازگردانیم. وضعیت واقعا نگران کننده است و نمی شود  فریاد می زنم بیخیال شوید و سوار شوید. احسان نفر آخر است که سوار می شود. پیش از اینکه برسیم به قایق دیگر حدود 50 متری ساحل تا نفرات و بارها را تقسیم کنیم در دو قایق از بچه ها می خواهم که همه بند زیرین جلیقه هایشان را هم محکم کنند. غیر از مهدی هیچ کس از قبل به فکرش نبوده و نمی تواند چنین کند. دعا می کنم اتفاقی نیفتد. مهدی می گوید اگر به هر دلیل قایق واژگون شد وسایلتان را رها کنید و از قایق فاصله بگیرید و دست و پای بی خود نزنید و سعی کنید آرام باشید. امیر طبق معمول جلیقه اش را نپوشیده. دو قایق کنار هم پهلو می گیرند. در آن معرکه سعی می کنم حواسم متمرکز باشد و بچه ها را بر اساس میزان توانایی شنا کردنشان در دو قایق تقسیم کنم.
حدود ساعت 18:30 است که راه می افتیم در دریایی به شدت طوفانی برای قایق های 23 فوتی ما. به نظرم قایق ها از ترس اینکه هوا بد نشود، زیادی تند می روند در این هوا و ضربه های امواج کمر شکن است. مهدی و میلاد و ابراهیم کف قایق جلوی پای من نشسته اند و من در طاقچه کنار فرمان رو به جلو. به نظرم همه چیز آرام است و مشکلی نیست، با این حال زیر لب شهادتین ام را می گویم و سعی می کنم از غروب زیبای بهاری خلیج فارس لذت ببرم و به بالا و پایین شدن های چند متری قایق توجه نکنم. خوشحالم که دوربینم سوخته است و در این هاگیر و واگیر امکان عکاسی ندارم. ترس بسیار شدید ابراهیم و شدید میلاد به شدت دچار خنده ام کرده و نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم.
میانه راه قایق دیگر از جلوی نفتکشی چینی و عمود به مسیر حرکت آن عبور کرد و ما مجبور شدیم منتظر بمانیم تا نفتکش عبور کند و ما از پشت سرش گذر کنیم. با فارور بزرگ که رسیدم دریا آرام شد. ظاهرا جزیره بزرگ مثل سدی بود در برابر امواج و همه چیزی آرام تر از سطح تصور ما بود طوری که فکر کردیم همه خطر و سختی گذشت. پس از عبور از غرب جزیره امواج دوباره برگشت و شدید تر شد. هوا هم تقریبا تاریک شده بود. سمت شرق مان یک ریگ حفاری و سه شناور مستقراند که روشنایی زیبایی دارد. از بچه ها عقب مانده ایم. حدود 15 دقیقه ای از ما بی خبر می شوند و پس از پیاده شدن فهمیدم واقعا ترسیده بودند و نگران ما شده بودند. بیش از 2 ساعت در راه بودیم و سرانجام ساعت 20:30 گذشته بود که رسیدم. به علت بدی هموا مجبور شدیم برویم در اسکله پیاده شویم. موبایلم توی کیف ضد آب و جیب کیف دوربینم تحت فشار روشن شده است. بلافاصله پس از پیاده شدن و در حالی که بقیه مشغول پیاده شدن هستند زنگ می خورد.  یک استوار مرزبانی هم سین جیم می کند و روی مخ است. ظاهرا پول می خواهد. پشت خط حسین داوودی است که نگران شده زنگ زده احوال بپرسد. نگران می شوم از نوع کلامش. مهدی هم براق می شود که ببیند که هست و چه می گوید. خبر می دهد حمید هاشمی در کویر روی مین رفته و فوت شده است. قرار بود با ما به فارور بیاد و بسیار پیگیر بود. نمی دانم چه شد که کنسل کرد. مهدی می گوید به بچه ها نگو خبر را. اندکی بعد عبد الرضا احدی خواه و مهدی سالک به دیگران خبر بد را می دهند.
بچه ها کیسه خواب و وسایلشان را بدون کیسه نایلونی داخل کوله گذاشته اند و زیر و بمشان خیس است. لازم است همه چیز را پیش از سفر مرور کنیم و در هر مرحله فارغ از اینکه همسفران خود می دانند یا نه، همه چیز را توضیح بدهیم.
تصمیم می گیریم در همین اسکله و زیر سقفی بدون چادر بیتوته کنیم. استوار کلا روی مخ است و مزاحم است. جابجا می شویم و کمی آنسو تر زیر سایبانی بیتوته می کنیم. پیش از آن احسان رفته است و 16 ساندویچ و نوشابه از روستا خریده و آورده است که می خوریم و رخت و لباس بچه ها روی طناب انفرادی مهدی پهن است که خشک شود.
کلید تنها مستراح اسکله دست بچه های سپاه است. خواهش می کنم و کلید می گیرم و بر خلاف نیروی اتظامی همکاری می کند. علی رغم اینکه به شکل کلان از سپاه دل خوشی نداریم، اما هیچگاه ندیده ام که نیروهای جزء اش مثل نیروی انتظامی شیتیل بگیر باشند و سلب آسایش کنند. معمولا همکاری بهتری دارند. اینجا هم نیروی انتظامی امکانات بهتری دارد اما یک دستشویی ندارند برای خود و از همین دستشویی سپاه استفاده می کنند.
پیش از ساعت 23 امیر و ابی و محسن و میلاد پادشاه هفتم را به خواب دیده اند. مهدی و دولت و احسان و من تا 3 بامداد مشغول ورق بازی می شویم.

06/01/93، چهارشنبه
 صبح با صدای دهشتناک جیک جیک گنجشک ها برای نماز بلند می شوم. مهدی بی دلیل بچه ها را ساعت 7 صبح بیدار می کند. خستگی دیشب هنوز در تنم است. صبحانه نان تازه و خامه و مربا می خوریم. حدود ظهر سه ماشین کرایه می کنیم به سمت لنگه. قیمت اش نفری 2 هزار تومان است. از ما برای هر ماشین 12 هزار تومان می گیرند و در واقع نصف کرایه برگشت را هم که باید خالی بیاید اضافه کرده اند.
از لنگه تا ترمینال سه خودروی دیگر هر کدام 65 هزار تومان کرایه می کنیم برای بندرعباس. کرایه اش 60 تومان است تا اول خط که غرب بندر عباس است. ما می رویم ترمینال که شرق بندر عباس است. پیش از حرکت از بستانه باران گرفته است. من و محسن و مهدی در یک ماشین هستیم. به شدت خواب دارم. صندلی عقب هم نشسته ام که بخوابم. چشمم گرم خواب نشده بود که چشم باز کردم دیدم عقربه سرعت روی 140 است و محسن و مهدی خوابِ خواب و راننده ی معتاد هم چونان روی فرمان ثابت بود که گویی مرده است. در آینه دیدم چشمان اش باز است اما دیگر تا مقصد نخوابیدم.
به بندرعباس که رسیدیم سیلاب نیم متری شهر را زیر گرفته بود. بارمان را تحویل انبار توشه دادیم(20 هزار تومان) و عزم مرکز شهر کردیم برای غذا خوردن. شهر مختل شده و ماشینی پیدا نمی کنیم. پیاده زیر باران و وسط خیابانی که هیچ فرقی با رودخانه کرج در فصل پرآبی اش ندارد می رویم. حدود ساعت 19 نهار و شام را یکی می کنیم. ابراهیم و محسن و میلاد رفتند رستوران و باقی رفتیم ساندویچی. 4 تا ساندویچ خوردم!
گوشه میدان شهدا شماره خانه ی اجاره ای پشت شیشه بود. زنگ زدم و خانه ای برای یک شب اجاره کردیم(150 هزار تومان) از مرد بسیار شریف و مهربانی اهل بندر عباس و در محله سورو. آنچنان خیس بودیم که سراغ بخاری گرفتیم و او با تعجب کولر گازی را نشانمان داد! دوش گرفتیم و لباس هایمان را پهن کردیم و چای و نسکافه خوردیم و ورق بازی کردیم.  ابراهیم و امیر و میلاد و محسن خوابیده اند طبیعتا و من لخت گرمم است و کولر روشن کرده ام و محسن سردش است.ساعت 3 صبح است و پیش از خواب کولر را خاموش می کنم.
 
07/01/93، پنجشنبه
 صبح نمی توانم برای نماز بلند شوم. حدود 8 صبح است که میلاد بلند می شود در دستشویی را چنان به هم کوبید که مطمئن شدم کسی دیگر خواب نیست. بلند شدم و عزم بیرون کردم که میلاد هم آمد. نان و تخم مرغ و کره و پنیر خریدم و نیمرو درست کردم. ابراهیم چند تا تخم مرغ را از ماهی تابه برداشت تا با رب در ماهی تابه کوچک دیگری قاطی کند و املت بخورد.
بعد هم پیشنهاد کرد که بیرون برویم و بی تاب بود که سریع تر برود. من و احسان ماندیم تا صاحبخانه بیاید خانه را تحویل بدهیم و آنها رفتند. در شهر ابراهیم و دولت سی خود رفتند و بقیه با هم بودیم و چرخی زدیم نهار در رستوران گیلان غذا خوردیم. ماهی سنگسر سرخ شده خوردم.
ساعت 14:30 بلیت تک صندلی داریم به سمت تهران(حدود 500 هزار تومان) که 14 می رسیم ترمینال. به شدت با صرفه است. بسیار راحت تر است. تعداد مسافران 25 نفر است و صندلی ها راحت و مسافران معمولا بهتر و بی دردسر تر. رفتنا چند جوان بندری با هر پیچ تندی فریاد می زدند: «عامو یواشششششششش» و نصف شب از صدای فریاد آنها از خواب می پریدیم. نمی دانم چرا اینقدر می ترسیدند. صبح می گفتند این راه سیرجان بندر عباس زیاد کشته داده است. شام به گمانم با انار رسیده بودیم. بچه ها قیمه تو راهی خوردند و من یک لیوان چای و کلوچه.
 
08/01/93، جمعه
هزینه برنامه شد 490 هزار تومان و 8 صبح رسیدیم ترمینال جنوب  و هر نفر سه قوطی کنسرو و جمعا حدود 7 کیلو برنج از 15 کیلویی که برده بودیم باز گرداندیم.

محمد قدمعلی
Small Faroor Island
It’s reportage on a trip to Small Faroor Island on Nowruz 2014.
Small Faroor is an uninhabited Iranian island in Persian Gulf. It has 1.4 km length and 1.1 widths and so it has 1.5 square kilometers area. The highest point of the island has 36 meter height. The island is located in the northwest of the Abu Musa Island and about 36 nautical miles and about 149 nautical miles from Bandar Abbas city.
Photos by Mohammad Ghadamali
 
 
کلید واژه ها:
جزیره، فارور، فارور کوچک، بنی فارور، سیری، کرسنت، مشعل، جزایر، خلیج فارس، اکو توریسم، سپاه
نظر(8) | پیوند ثابت پنج شنبه 14 فروردین 1393 - 4:00 عصر
03 April 2014 16:00
حالا همین آرامش شده بلای جان

 

پارسال این روز ها احساس مسافر دست و پا بسته اتوبوسی را داشتم که راننده بی مهابا و با تمام سرعت در سرازیری جاده ای خاکی رو به دره ای عمیق، اتوبوس را رها کرده بود و به جای رانندگی فقط با لبخندی کریه و آزار دهنده روی صندلی راننده نشسته و دست دست می کند که ترمز دستی را هم بشکند یا نه. سه ماه بعد ورق برگشت. پیش از اینکه بتواند ترمز دستی، آخرین حربه رهایی ما را بشکند، کسی جایش را گرفت و ترمز دستی را کشید و نفس های حبس شده آزاد شد.

اکنون سال به آخر رسیده است؛ آن راننده بی ادب و آزار رسان رفته و کمی اوضاع آرام شده است. اما بسیاری از مسافران هنوز رفتارشان بر رسم مألوف آن راننده ی ناجور رفته است. حالا همین آرامش شده بلای جان. حالا که از ترس مرگ و تکه تکه شدن ته دره راهیی یافته ایم، به خود آمده ایم و بوی خربکاری های مسافران صندلی به صندلی بالا زده است، آنچنان که کم کم یادمان رفته است تغییری حاصل شد. هرچند اندک اما با زحمت و مشقت و صبوری 4 ساله ی مسافرانی که گویی از جان گذشته اند، تغییری حاصل شد. اما انگار که در بر همان پاشنه می چرخد و مسافران همان می کنند که تا پیش از این عادت کرده بودند...

 

با همه ی این احوال اکنون را بیش از پارسال دوست دارم به این امید که فردا هم بهتر از اکنون شود. پس مبارک باشد و تلاش کنیم که بشود روزگار، چون نوروز،  به شما دوستان خوبم و همه ی آنهایی که گهگاه سری به اینجا- قدمعلی دات کام- می زنید مبارک باشد نوروز.

Happy Iranian New Year
Just for saying happy Iranian New year...
نظر(3) | پیوند ثابت چهارشنبه 28 اسفند 1392 - 12:48 عصر
19 March 2014 12:48
« 1 2 3 4 5  ... »  Brief In English
بایگانی

جستجو

پربیننده ها
شاهکار روزنامه ایران
نامه ای به یک علی خدابخش
عکاسی هم شغل است مثل سلمونی
کمبزه
آغاز

پیشنهاد
TinEye
LENS
The Big Picture (Boston)
PHOTOS (CBS News)
PHOTOS (TIME)
PhotographyBlog
Superjournalist (Persian)
Stock Photo Agencies List

پیوند ها

Instagram

آمار کاربران
تعداد کاربران حاضر در سایت: 102
Terms Of Use
Copyright @ 2017 Mohammad Ghadamali. All rights reserved.